تبليغاتX
ღ❤ღعاشقانه هاي شيداღ❤ღ

ღ❤ღعاشقانه هاي شيداღ❤ღ
❤کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم❤
قالب وبلاگ
بـدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه

 اما زمان تولد یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه

به سلامتی همه مادرای دنیا......


پــــ.ن»»

قوى ترین آدم جهان اونی نیست که دویست و پنجاه کیلو رو یه ضرب بزنه.

قوى ترین آدم جهان زنیه که با وجود نامردی ها، مزاحمت های اطرافیان، زورگویی و ترس، هنوز تو این جامعه درس میخونه، رانندگی میکنه، کار میکنه، عاشق میشه، اعتماد میکنه، مادر میشه و به بچه اش یاد میده انسان باشه.




برچسب‌ها: مناسبتـــــــ
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 9:26 ] [ شیـــــدا ] [ ]




من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند

دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی

دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی

و صبح ها از / دنده دیگری از خواب پا میشوی

تمام حرف هایت عوض میشود

دردم می آید نمی فهمی ...




حواست باشد بانو...اگر به مردی بیش از حد بها دهی...حتما به او بدهكار میشوی...


برچسب‌ها: عاشقانـــــــــــه
[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 0:15 ] [ شیـــــدا ] [ ]



 معلمی شغل نیست . عشق است . ذوق است .ایثار و فداکاریست . اگر به عنوان شغل به آن می نگری رهایش ساز و اگر عشق توست ، بر تو مبارک باد .


پ.ن : كسي از اين آقا پسر خوش خط نشوني داره؟


برچسب‌ها: مناسبتـــــــ
[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 16:30 ] [ شیـــــدا ] [ ]

سلام. خوبين؟خوشين؟ اميدوارم كه ايام به كامتون باشه... نميدونم چرا يهو دلم خواست به جاي متن و شعر بيام اينجا درد و دلامو جاي اينكه كاغذ خط خطي كنم يا بغض كنم اينجا بنويسم... ميخوام بعد گذشت يه مدت بيام و حسابي به اينا بخندم..

دارم ديونه ميشم...كل زندگيم به هم ريخته ...كلا عين يه موج رو آبم كه بي هدف دارم ميرم تا برسم به ساحل و محو شم... همه برنامه هام ريخته به هم...فقط دوست دارم 30 تير و ببينم و راحت شم...از همه چي...

اون از بيمارستانا كه... از يه طرف به هم خوردگي هاي برنامه كارورزيا...از يه طرف برخي استاداي بي سواد و پر ادعا...از يه طرف كادر بيمارستان... از يه طرف همراهاي بيمارا...از يه طرف خود بيمارا...كلا در عرض 4_5 ساعت مثل اينكه ادم و ميبرن ميندازن تو چرخ گوشت و له و لورده و خورد و خميرش ميكنن و تحويل ميدن به رختكن تا هدايت شيم سمت خونه و كلي با اهالي خونه بگو مگو كنيم و بعدش كه حسابي اعصاب خودمون و اهالي خونه به هم ريخت بريم بخوابيم تا فردا و روزي ديگر.... از يه طرفم تيتر HBS AB م 29 شده اون ديگه واقعا رو نرومه...حالا هيشكي هم درست حسابي راهنماييمون نميكنه برم كجا باز واكسنو بگيرم... مخصوصا كه هفته بعد بخش دياليزيم...

اين از بي برنامه گي هاي خودم... موندم رو هوا... نه درست حسابي برا ارشد خوندم( ميشه گفت نخوندم...)...نه آمادگي رفتن به طرح و دارم...ارشد كه با حساب سر انگشتي كه كرديم از هر 54 نفر يكي پذيزش ميشه (پس بي خيال اين؟) اينم مطمئنم وقتي جواب ارشد و بدن ...ميگم به خودم اگه عقل داشتي الان تو هم قبول ميشدي... تازه مي خوام بشينم اونوقت به خودم كلي حرص بدم...

از طرف ديگه طرحه كه اونم معلوم نيست كدوم شهر و ديار بيافتيم...حالم از خودم و اين رشته اي كه انتخاب كردم داره بهم مي خوره... اصلا نمي تونم تصورشو بكنم يه شهر دور ...حتي 1 ساعت فاصله زماني از خانوادم دور باشم و بدتر از اون مسئوليت يه خونه رو دوشم باشه...

شدم مثل اين آدماي بيكار كه هي يا تو  NETيا جلو TV م. بعدشم جالب اينه كه شديد عذاب وجدان ميگيرم...

تمام تايمم و پر كردم از خوندن و نوشتن شعر هاي تلخ و شايد عاشقانه ... و دلم خوش بود به لايك و پسنديدن دوستام.. اما اين متنهاي غمگين بيشتر تر داغونم كرده... ديگه نميدونم چرا و برا چي مينويسم...بعضی وقتا آدم واسه لایک و کامنت پست نمی ذاره ... واسه این پست می ذاره که از تنهایی خفه نشه ...

برام دعا كنيد...خيلي دارم اذيت ميشم... مامان نازم و باباي دوست داشتنيم و داداش گلمم هم از دستم شاكين.. ولي واقعا دست خودم نيست...خيلي حساس شدم...ديگه شيطنت تو بيمارستان و بگو بخند با دوستامم زياد سر حالم نمياره ...

پ.ن: امروز استادمون زنگ زده گوشيم... ميگه پس كجايين؟ساعت 3:30 هستش... پس كي مي خواين بياين بخش...ميگم بابا ما از فردا قراره بيايم با شما... ميگه برنامه من كه از امروزه... واقعا موندم تو كار اين خانوم مسئول برنامه كارورزيامون


دلـَ ــم


رُمـآטּِ عاشقانهـ میخــواهد

که تـــ ـو

آن پسرکِ بالـآ بلــ ـند ِ سینهـ ستـَ ـبرَش بـآشی

و مَـ ـن

دخــ ـترکی سر بـه هـَـ ـوا

کـه با تمـآمـِ سر بـه هــ ـوا بودטּ ـهایـَش


به راه آورد تـــو و دلــَ ـت را

برچسب‌ها: دلنـــــوشتـــــه
[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 23:8 ] [ شیـــــدا ] [ ]

مقايسه و نتيجه گيــــــــــــــــري با خودتونه....


برچسب‌ها: طنــــــــــــــــــــز
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ 14:6 ] [ شیـــــدا ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ღ♥ღسلام.بعضي وقتها حس كردي دوست داري برا كسايي كه دوستشون داري بنويسي منم با همون حس شروع كردم به نوشتن اين وبلاگ!!
.........................................
ღ♥ღدوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا هم صحبت دیوانه باشم
دل به هر کس می سپارم ، من که در دل ها مقیمم
تا توانم شمع مجلس شد ، چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقۀ زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمۀ مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نا مردمان بیگانه باشم یا نباشم ؟
......................................
ღ♥ღاي مهربانتر از من
با من
در دستهاي تو
آيا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دريغ کردي
تنها تويي
مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسيم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهرباني تو با من
در کوچه باغهاي محبت
مثل شکوفه هاي سپيد سيب
ايثار سادگي است
افسوس آيا چه کس تو را
از مهربان شدن با من
مايوس مي کند؟
................................
ღ♥ღهیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت


ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...


..................................
ღ♥ღاکنون آماده ام که عشقی ثمر بخش بیافرینم....
عشقی که از عالی ترین بخش وجودم سرچشمه
میگیرد.اکنون آماده ی مهیا کردن محیطی هستم که
بذر این عشق متعالی بتواند در آن جوانه بزند،رشد کند
و شکوفه دهد.نفسی عمیق میکشم و احساس میکنم
که بر نیروی عشق ورزی ام افزوده میشود.
............................
ღ♥ღ"مرا كم
اما هميشه دوست داشته باش"
اين وزن آغاز من است.
عشقي كه گرم و شديد است
زود مي‌سوزد و خاموش مي‌شود.
من سرمايت را نمي‌خواهم
و نه زرد يا گستاخي‌ات را
عشقي كه دير بپايد
شتابي ندارد
گويي براي تمام عمر وقت دارد
مرا كم
اما هميشه دوست داشته باش.

...........................
ღ♥ღرفتی اما چه بگوییم هیهات

تو ندانی که من آنروز غروب

زیر آن دره آرام و عبوس

به چه حالی بودم !

بی تو با حسرت و حرمان و سرشت

خلوتی داشتم آنجا که مپرس

کاش می دانستی

بی تو بر من چه گذشت.
لینک دوستان
بک لينک